ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی
نویسنده پیام
Negar آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 61
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 129
( 458 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #1
سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

   




 


     پاتوق نشینان عزیز

     با توجه به خالی بودن جای بحث شیرین "اقتباس" در کافه، با مشورت سروان عزیز تصمیم

     گرفتیم این مبحث را در اینجا آغاز کنیم که امیدوارم با استقبال همه، این بخش هم مثل باقی

     کنج های کافه، گرم و پر مشتری باشد.


     فیلمنامه های اقتباسی در سینمای کلاسیک، جایگاه ویژه ای دارند کما اینکه تا به امروز هم

     هر سال در جشنواره های معتبر سینمایی جایزه ای برای این بخش اختصاص داده می

     شود.

    کارگردانان زیادی(مثل هیچکاک) بودند که علاقه ی زیادی به آثار داستانی و برگردان آنها به

    فیلم داشتند و در این میان فیلمنامه نویسانی برای انتقال "کلام ادبی" به کلامی مناسب

    تصویر وجود داشته و دارند.

    برای شروع این مبحث چند تا فیلم پیشنهادی دارم که بنا به سلیقه و نظر دوستان درباره یکی

    ازین فیلمها شروع به نوشتن و بحث رو آغاز کنیم. (از پیشنهادات دیگر هم البته با

     چای و شیرینی استقبال میگردد!)


    ربه کا، آلفرد هیچکاک. اقتباسی از ربه کای دافنه دوموریه

    خوشه های خشم. جان فورد. برگرفته از اثر جان اشتاین بک

    زوربای یونانی. مایکل کاکویانیس. اقتباس از رمان نیکوس کازانتزاکیس

      و از آثار ایرانی؛

      گاو داریوش مهرجویی. اقتباس از داستان غلامحسین ساعدی

     دایی جان ناپلئون. ناصر تقوایی.برگرفته از رمان ایرج پزشکزاد.

    رای اول رو خودم به زوربای یونانی میدم. {#smilies.my}

   


کورها به راه حل فکر می کنند، من بینا هستم.
گدار
۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۴:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, IranClassic, bijhan, بانو, سم اسپید, الیشا, رزا, الیور هاردی, مگی گربه, حمید هامون, آوینا
منصور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 205
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۸
اعتبار: 34


تشکرها : 67
( 2148 تشکر در 196 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

چنین بحثی بسیار گسترده است اگر دوستان ما در کافه علاقمندی خود را ابراز نمایند.

ابتدای سخن به نمونه هایی از اقتباسهای ادبی در سینما اشاره میکنم که به انحاء مختلف بهترین بودند و اگرچه نویسندگان برخی از رمانها از ساختار فیلمهائی که براساس آثار آنها ساخته و پرداخته شد بعضا بشدت اظهار تنفر و انزجار کردند اما به هر ترتیب و با پشتوانه تصویر، داستانهایی سروشکل گرفت که اگرچه روایت اصلی نبودند اما روایتی خاص را در عالم سینما به یادگار گذاشتند. دقیقا به یاد دارم بچه که بودم داستان شاهزاده و گدا نوشته مارک تواین را خواندم. این داستان آنچنان تصویری در ذهن من پدید آورد که بعد ها حتی دیدن چندین نسخه از این فیلم و حتی نمایشهای رادیویی آن هرگز نتوانست آن فضای بی بدیل کتاب را در ذهنم متصور کند. به عبارت دیگر همه داستانها اینچنینند.یک فیم ، روایت یک نفر از یک داستان است در حالیکه به تعداد خوانندگان داستان میتوان "روایت" ساخت. روایت تصویر ذهنی خواننده است و هرگز کسی نمیتواند ادعا کند یک کتاب را دقیقا مطابق با ذهنیت نویسنده و تک تک خوانندگان میتواند به تصویر کشد...

در ایران ، من بهترین اقتباسهای سینمائی را مطابق لیست زیر میدانم و امیدوارم چیزی از قلم نیفتد چون ذهنم دیگر قدرت اولیه را ندارد(هرچند میتوان بدان موارد دیگری را آفزود)

آرامش در حضور دیگران (ساخته ناصر تقوائی بر اساس اثری از غلامحسین ساعدی)

سریال دائی جان ناپلئون (ساخته ناصر تقوائی بر اساس رمانی از ایرج پزشکزاد)

شازده احتجاب(ساخته بهمن فرمان آرا براساس روایتی از هوشنگ گلشیری)

ناخدا خورشید(ساخته ناصر تقوائی براساس روایتی آزاد از داستان داشتن و نداشتن ارنست همینگوی)

باشو غریبه کوچک(ساخته بهرام بیضائی براساس ر وایتی محلی از اثر لیوبا ورونکوا)

سارا(ساخته داریوش مهرجوئی براساس برداشتی آزاد ازداستان هنریک ایبسن)

طوطی(ساخته زکریا هاشمی براساس داستانی از خودش)

مرگ یزدگرد(ساخته بهرام بیضائی براساس داستانی از خودش)

روز واقعه(ساخته شهرام اسدی براساس حکایتی از بهرام بیضائی)

گاو(ساخته داریوش مهرجوئی براساس بخشی از داستان عزادان بیل نوشته غلامحسین ساعدی)

خاک(ساخته مسعود کیمیائی براساس داستانی از محمود دولت آبادی)

تنگسیر (ساخته امیر نادری براساس داستانی از صادق چوبک)

شوهر آهوخانم(ساخته داود ملاپور براساس داستانی از علی محمد افغانی)

داش آکل(ساخته مسعود کیمیائی و براساس داستان بسیار کوتاهی از صادق هدایت)

البته نمونه ها بسیار زیادند اما از نظر من و بدون ترتیب، مواردی که اشاره شد در تاریخ سینمای ایران جایگاه خاصی دارند. هستندداستانها و حکایتهای قدیمی تاریخ ادبیات ایران که به فیلم برگردانده شدند اما هرگز نتوانستند حق مطلب را ادا کنند و در حداقل ممکن ، انتظار تماشاچیانی که با پشتوانه ادبیات و نقل به تماشای این فیلمها نشستند و هرگز قانع نشدند. فیلمهائی همچون لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،سمک عیار،امیر ارسلان نامدار ، رستم و سهراب ،بیژن و منیژه ،حسن کچل،  ... از جمله این آثار بودند. بقول بهرام بیضائی "ما ایرانیها هرگز نمیتوانیم شاهنامه را فیلم کنیم چراکه شاهنامه ، داستان نیست، خود داستان ساز است"

ذکر این نکته لازمست که اولین فیلمی که در ایران براساس یک داستان خارجی ساخته شد فیلم شرمسار ساخته دکتر اسماعیل کوشان در سال 1329 (اگر اشتباه نکرده باشم) بود. قابل توجه دوستان این فاروم که عمدتا از عشاق دوبله هستند اینکه علی کسمائی (به روایتی: پدر دوبله ایران) داستانی از والکن را تغییر داد و دکتر کوشان فیلم شرمسار را براساس داستان وی به تصویر کشید. علی کسمائی تجربه ای در تئاتر نداشت و به پشتوانه تجربه در پاورقی نویسی و ترجمه داستانهای خارجی داستانی از والکن نویسنده اسکاتلندی را به داستانی ایرانی تبدیل کرد. داستان عشق دو مرد به یک زن که البته بعد هامسعود کیمیائی در سال 1355 فیلم غزل را با پشتوانه همین روایت(اما به بشکلی دیگر) اما بر اساس داستان زخم نوشته  خورخه لوئیس بورخس و با شرکت فردین و قریبیان و بنائی ساخت.... متاسفانه و تاکید میکنم متاسفانه در بعد از انقلاب ما بغیر از ناخدا خورشید و یکی دو مورد دیگر اقتباس ادبی در تایرخ سینمای ایران نداشته ایم و این از ضعفهای سینمای فعلی ما محسوب میگردد که نمیتواند و یا نمیخواهد به ادبیات ما یا دیگران ناخنک بزند

در سینمای جهان ، من این فیلمها را موفق تر از دیگران میدانم

سرگیجه (ساخته آلفرد هیچکاک براساس داستانی از بوآلو ونارسژاک)

دکتر ژیواگو (ساخته دیوید لین براساس داستانی از پاسترناک)

هنری پنجم(ساخته لارنس الیویر و بر اساس رمانی از شکسپیر)

ربکا(ساخته آلفرد هیچکاک و براساس داستانی از دافنه دوموریه)

داشتن و نداشتن(ساخته هاوارد هاکس براساس داستانی از ارنسیت همینگوی)

پیرمرد و دریا(ساخته جان استرجس براساس داستانی از همینگوی)

مرد سوم(ساخته کارول رید براساس روایتی از گراهام گزین)

اسپارتاکوس (ساخته استنلی کوبریک براساس داستانی از هوارد فاست)

خوشه های خشم (ساخته جان فورد و بر اساس داستانی از جان اشتاین بک)

هملت(ساخته لارنس الیویر و همینطور نسخه روسی گریگوری کوزینتسف براساس داستان شکسپیر)

آشوب(ساخته آکیرا کوروساوا بر اساس برداشتی آزاد از شاه لیر  شکشپیر)

سریر خون(ساخته کوروساوا براساس روایتی آزاد از مکبث شکسپیر)

آرزوهای بزرگ (ساخته دیوید لین براساس داستانی از چارلز دیکنز)

برباد رفته (ساخته ویکتور فلمینگ برساس داستانی از مارگارت میچل)

مکانی در آفتاب(ساخته جورج استیونس براساس داستانی از تئودور درایزر)

اتوبوسی(تراموائی) بنام هوس(ساخته الیا کازان براساس نمایشنامه ای از تنسی ویلیامز)

مرگ در ونیز(ساخته لوکینو ویسکونتی براساس داستانی از توماس مان)

خانه و دنیا(ساخته ساتیا جیت رای براساس حکایتی از رابین رانات تاگور)

اوگتسو موناگاتاری،افسانه های ماه پریده رنگ پس از باران(ساخته گنجی میزوگوشی از اوئدا آکیناری)

راشومون(ساخته کوروساوا براساس داستانی پیچیده از ریونو سوکه آکوتاگاوا)

ادیپ شهریار (ساخته پیر پائولو پازولینی براساس داستان مشهور سوفوکل)

اتللو(ساخته ارسن ولز براساس رمانی از شکسپیر)

ابلوموف(ساخته نیکیتا میخالکوف براساس رمانی از ایوان گنچاروف)

دن کیشوت (ساخته کوزینتسف براساس داستانی از سروانتس)

و و و ... و بینوایان ، برادران کارامازوف ، جنایت و مکافات ، ناگهان تابستان گذشته و ... که اگر بنشینیم و بدانها فکر کنیم طوماری خواهیم ساخت هرچند کوتاه اما مثال زدنی.

بحث در مورد هریک از این فیلمها مجالی می طلبد که امیدوارم دوستان ما نگار عزیز را در این جستار تنها نگذارند

 (اگر فرصتی پیش آمد انتقاد شدید صادق چوبک را از امیر نادری در ساخت داستانش(تنگسیر) با صدای خود وی در این تاپیک خواهم گذاشت که امیر نادری را فردی میداند که با وجود جنوبی بودن حتی جنوب ایران را ،لباس مردم جنوب را و موسیقی و لهجه مردم جنوب را نمی شناسد...)

۳-۲-۱۳۸۹ ۱۲:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, Surrealist, vic_metall, رامین_جلیلوند, IranClassic, سروان رنو, Savezva, Negar, دزیره, ژان والژان, سم اسپید, الیشا, رزا, الیور هاردی, مگی گربه, چارلز کین, حمید هامون, آوینا
دزیره آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 144
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۹
اعتبار: 17


تشکرها : 1419
( 1099 تشکر در 137 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

در میان نویسنده گان دنیا کسانی هستند که تنها یک کتاب نوشته اند و با همین یک کتاب به شهرت جهانی دست یافته اند .در این میان انانکه کتابشان دستمایه ساختن فیلم هم شده،به معروفیت و سودی دو چندان رسیده اند.  

انا سول : بانویی که در سال 1877 کتاب زیبای سیاه را نوشت.اوکه به علت معلولیت ،بیشتر به درشکه رانی می پرداخت با اسبها رابطه نزدیکی داشت واین کتاب را از زبان یک اسب نگاشته است.

    

هار پر لی :  نویسنده کتاب کشتن مرغ مقلد ، که برای این تنها کتابش جایزه  پولیتزر را دریافت کرده است . رابرت مولیگان فیلم معروفی را از روی ان ساخته.هارپر لی عمری است که میگوید در حال کار روی رمان بعدی ا ش است.

 

بوریس پاسترناک : اهل روسیه است و مردم انجا اورا بیش از هر چیز با شعر هایش وبعد ترجمه هایش میشناسند .اما مردم دنیا اورا  با دکتر ژیواگو به یاد میاورند و البته فیلم معروفی که از رویش ساخته شده.پاستر ناک برای این کتاب برنده جایزه نوبل ادبی شد ولی به اجبار دولتش از این جایزه ابراز بیزاری کرد.

       

گریس متالیوس : که رمان خانه پیتون را برای رهایی از فقر نوشت و به در امد ان قانع گشت.رمانش بسیار پر فروش از کار در امد و برای ساخت فیلم از روی ان دویست هزار دلار دریافت کرد.

مارگارت میچل : که معروفیت خودش و کتابش و فیلم ساخته شده از روی ان در دنیا به حدی است که نیاز به گفتن ندارد جز این که وی حدود ده سال را صرف نوشتن برباد رفته کرده است.

           

امیلی برانته : منزوی ترین خواهر از میان سه خواهر برانته که در عمر کوتاه خود تنها با همین یک کتاب  یعنی بلندی های باد گیر،اجازه داد به افکارش راه  یابند.

      

----------------------------------------------------------------------

منبع: ماهنامه همشهری داستان-شماره 58-مهر 89


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۲-۴-۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, دن ویتو کورلئونه, بانو, سروان رنو, همشهری_میثاق, اسکورپان شیردل, john doe, الیشا, IranClassic, رزا, الیور هاردی, مگی گربه, Antonio Banderas, پایک بیشاپ, حمید هامون, آوینا
ممل آمریکایی آفلاین
مملی پنجه طلا
**

ارسال ها: 19
تاریخ ثبت نام: مهر ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 246
( 111 تشکر در 17 ارسال )
شماره ارسال: #4
اقتباس های ادبی و فیلم های نافرم

اون قدیم ها، همسایه ی ما کتاب های دست دوم می فروخت. ممد فلاپی هنوز تو کار کامپلوتر نبود، کامپلوتری نبود! من و ممد عشق خوندن داشتیم. پولامون رو رو هم می ذاشتیم . کتابای باحال اون روزگار رو می خریدیم. یادتون هست؟ کتاب قطور و گردن کلفت، قلمِ ریز، پونصد تا هزار صفحه، در دو یا سه جلد!

ممد فلاپی کندخون بود و من تند خون!

پاپیون که رسید، ممد هنوز تو کف "دایی جان ناپلئون" بود. پاپیون دوجلد بود، گردن کلفت، توپ توپ! تپلی ریزه میزه!

دو سه صفحه ی اول که رد شد، دیوونه ش شدم! نه کار، نه غذا، حالیم نبود. سر کار و وقت غذا سرم توی کتاب بود، برگ به برگ رو مثل برگه ی هلو قورت می دادم. پاپیون یه دیوونه ی تموم عیار بود.عشق آزادی و فرار. بدبخت همیشه کم می آورد. همیشه یکی بود بشه موی دماغش! بدتر از همه از اون زن زشت پیر صومعه، نفرت پیدا کردم. خداییش نامرد بود! زد پاپیون نازنین رو داد دست آژان!

بعدها وی اچ اسش رو پیدا کردم! خدا می دونه با چه حالی تا خونه رفتم و دور از چشم ننه بلقیس، فیلم رو کاشتم توی دستگاه.

چه تعریف هایی که نشنیده بودم!

چه بازیگرایی؟ همه توپ توپ، چه صحنه هایی!

راستش بعد از دیدن فیلم خیلی خُنُک شدم. حالم بدجور گرفته شد. عینهو بپری تو استخر خالی، با مخ!

فیلم خوب، موسیقی خوب، بازیگران خوب، کارگردانی خوب! اما نچسبید که نچسبید!

این بلا سر فیلم دایی جان ناپلئون هم سرم آمد!

این بلا سر فیلم باراباس هم سرم آمد!

این بلا سر فیلم های بینوایان، آرزوهای بزرگ، ...، یه جورایی بد بود، خیلی بد! روزی که محمود دولت آبادی گله کرد از ساخت فیلمی از نوشته هایش، بعد برای همیشه سینما رو ترک کرد، حال منو داشت.

سر "زوربای یونانی" و "بر باد رفته" کتاب رو نخوندم تا فیلمش رو ببینم. راستش هنوزم فرصت نشده این دو  کتاب رو بخونم اما شنیدم خوانندگان کتاب بدجوری دمغ شدن.

راستش از فیلم "زوربای یونانی" خوشم آمد! یکی دوتا نقد خوب هم توی کافه پیدا کردم ولی باید بخوانمش تا ببینم کارگردان چند مرده حلاج بوده! شاید اگه اول کتاب رو خونده بودم منم دمغ شده بودم.

به گمون من، یک رمان خوب، ازش فیلم خوبی در نمی آد! فیلم و رمان دو تا هنر جدا از هم هستن و جفت و جور کردن و به هم چسبوندنشون خطاست.

سر کتاب دایی جان ناپلئون مثل دیوونه ها می خندیدم اما فیلمش، نه! نه این که بامزه نباشه، مشکل جایی دیگه س! نمی دونم. با ممد فلاپی کلی بحث کردیم. اون نظرش چیز دیگه بود، می گفت براش فرقی نداره!

"خوب، بد، زشت" رو هیچ وقت نمی تونین کتاب کنین، این یه فیلمه، توپ توپ، یه شاهکار که اگه رمان بشه خراب می شه.

کازابلانکا اگه رمان بشه، حس و حالی توش نیست! بی رمغ و منگ می شه!

مرد پیر و دریا، حتی با حضور خود ارنست جون، جون نگرفته! این کتاب یه حس درونیه که توی تصویر جا نمی گیره.

شاید بشه یک فصل یک رمان رو خوب در آورد، شاید. ما که ندیدیم.

اگه فیلم نامه نویس خوبی باشه و بتونه ریخت کار رو از هم بپاشه و فرمش رو عوض کنه، شاید، که کار خیلی سختیه. مثل اینکه دست یکی شکسته باشه و کج جوش خورده باشه، بشکنیش تا دوباره راستش کنی و جوشش بدی.

نمونه ی خوبش، بر باد رفته س! کتابش رو نخوندم اما حس می کنم که شخصیت ها رو از دل کتاب در آوردن، بازسازی کردن، تغییر ماهیت دادن و برای هر کدوم فیلم نامه ای سینمایی از نو نوشتن

آقا جون، سینما سینماست، رمان رمانه! دخلی به هم ندارند! تمام!


اگه قراره یکی که پیر می شه دلشم کوچیک شه، خدایا اصلن منو پیر نکن
۲۶-۸-۱۳۹۰ ۰۸:۲۶ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ترومن بروینک, کاپیتان اسکای, همشهری_میثاق, ژان والژان, مگی گربه, دزیره, اسکارلت اهارا, بانو, حمید هامون, بهزاد کازابلانکا, الیشا, رزا, آوینا
گرتا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 39
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 16


تشکرها : 701
( 490 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

تصویر دورین گری      The Picture of Dorian Gray

یکی از اقتباس های سینمایی نسبتا خوب که در مورد آن کمتر صحبت شده است، فیلم تصویر دورین گری محصول 1945 می باشد. این فیلم بر اساس تنها رمان اسکار وایلد نویسنده و شاعر مشهور ایرلندی ساخته شده است. رمان تصویر دورین گری، رمانی است بسیار زیبا و پرمعنی، از آن رمان هایی که خواننده آن این نگرانی را دارد که شاید اقتباس سینمایی اش نتواند به خوبی خود رمان از پس انتقال مفاهیم برآید. خوشبختانه اقتباس سال 1945 به کارگردانی آلبرت لوین، اقتباسی است نسبتا قابل قبول. در این فیلم که توسط شرکت مترو تولید شد، هرد هتفیلد، جرج سندرز، دانا رید، آنجلا لنزبری و پیتر لاوفورد به ایفای نقش پرداخته اند.

فیلم داستان جوانی انگلیسی را بازمی گوید که روزگار با او سر آشتی دارد. جوانی 22 ساله از اشراف لندن به نام دورین گری، نیک صورت و نیک سیرت،  جوانی که هیچ مشکلی در زندگی ندارد و زیبایی تحسین برانگیز چهره اش، هر بیننده ای را به ستایش و تمجید وامی دارد. دورین تصمیم می گیرد تا از دوست هنرمندش به نام باسیل هاوارد بخواهد که با کشیدن یک تابلوی نقاشی از چهره او، تصویر این شکوه را برای همیشه ثبت کند:

یکی از دوستان باسیل به نام لرد هنری که از تماشای تصویر نقاشی شده دورین گری به وجد آمده است، به دورین یادآوری می کند که زندگی آنچه را که به انسان داده است، خیلی زود باز پس خواهد گرفت و دیری نخواهد پایید که با گذر زمان، از جوانی و شادابی چهره دورین نیز کاسته خواهد شد و دورین در اندک مدتی به کسی غیر از این دورین رشک برانگیز تبدیل خواهد شد، در حالی که، تصویر نقاشی شده او، برای همیشه جوان، زیبا و شکوهمند باقی خواهد ماند،  درست همان طور که دورین زمانی بود... و  بنابراین، از او می خواهد که  قدر این بهار عمر و دولت زود گذر را بداند و از زندگی لذت ببرد.

 

دورین که این یادآوری باعث نگرانی اش شده است، آرزویی می کند که چه بسا آرزوی هر انسانی است. او آرزو می کند که کاش همیشه جوان و شاداب می ماند و به جای او تصویر نقاشی شده اش تغییر می کرد؛ به راستی، چه می شد اگر زمان بارها را به جای او بر دوش این تصویر می افکند... به قول لرد هنری، جوانی تنها چیزی است که به داشتنش می ارزد و دورین  که تحت تاثیر سخنان وی قرار گرفته، می گوید که حاضر است همه چیزش را برای همیشه جوان ماندن بدهد، همه چیز حتی روحش را... و داستان از همین جا شروع می شود...

ولی  سوال اینجاست: بر فرض که این آرزو به شکلی برآورده شود، آیا زندگی در آن شرایط رویایی دل انسان را نرم تر می کند؟ یا سخت تر؟

آیا انسان این جسم خاکی است؟ یا  چیزی غیر از آن؟ چیزی که طراوت و زنده ماندنش حتی از شادابی تن مهم تر است ...

آیا ممکن است روزی چنین فردی حسرت زندگی دیگران را بخورد و آرزو کند کاش مثل دیگران پیر می شد؟

و آیا زندگی به همین شکلی که اکنون هست بهتر، زیباتر و انسانی تر نیست؟

....

 

****

این فیلم یکی از واقعیت های زندگی را به شکلی ملموس نشان می دهد، واقعیتی که شاید قبولش در ابتدا برای انسان دشوار باشد. در فیلم که در مواردی با رمان اصلی متفاوت است، دیالوگ ها از نظر استعاری و فلسفی بسیار پرمعنا هستند و در آن مفاهیم شرقی و یا به عبارت دیگر صوفیانه در رابطه با زندگی، نسبت به رمان اصلی پررنگ تر است.

صحنه های مربوط به تابلوی نقاشی در این فیلم سیاه و سفید، با استفاده از شیوه تکنی کالر به صورت رنگی فیلمبرداری شده است که در نوع خود، ابتکار جالبی در زمینه جلوه های ویژه بوده است.

 در میان بازیگران فیلم، بازی جرج سندرز و آنجلا لنزبری قوی تر به نظر می رسد. در ضمن در مقایسه با اقتباس های سینمایی دیگری که از این رمان صورت گرفته است، شمایل و چهره هرد هتفیلد در این فیلم، به شخصیت دورین گری در رمان اصلی نزدیک تر است.( تا مثلا بن بارنز در اقتباس سال 2009 به کارگردانی الیور پارکر)

هرد هتفیلد در نقش دورین گری (1945)

بن بارنز در نقش دورین گری (2009)

تاثیر گذارترین سکانس فیلم، سکانس پایانی آن است، سکانسی که دربردارنده مفاهیمی از قبیل امید، بازگشت به طبیعت خویش و رستگاری است...

به نظر می رسد ترانه ای که در فیلم  توسط آنجلا لنزبری در نقش دختر خواننده کافه خوانده می شود و پیامی است از زبان گنجشکی کوچک خطاب به یک قناری، در نهایت زبان حال خود دورین گری است:

خداحافظ قناری کوچک

ترجیح می دهم سرما را به جان بخرم

تا اینکه در قفسی طلایی

دربند و زندانی باشم

...



فایل های ضمیمه بند انگشتی
               

چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1924)
۱۲-۹-۱۳۹۰ ۰۷:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, ترومن بروینک, بانو, چارلز کین, الیور هاردی, کاپیتان هادوک, الیشا, بهزاد کازابلانکا, اسکارلت اهارا, ژان والژان, مگی گربه, دزیره, حمید هامون, سروان رنو, رزا, راتسو ریــزو, آوینا
Blanche آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 25
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 2


تشکرها : 64
( 220 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

بانو گرتا واقعا ممنون بابت مطلب زيباتون در مورد شاهكار اسكار وايد تصوير دورين گري

د نميدونستم كه اولين اقتباس از روي اين كتاب يه فيلم كلاسيك بوده

................

يكي از اقتباس هاي نسبتا زيبايي كه  ديدم فيلم  عشق چيز باشكوهيست  (به كار گرداني هنري كينگ وبابازي جنيفر جونز وويليام هولدن محصول 1955)ازروي كتابي به همين نام نوشته هان سوين نويسنده چيني است

كسي كه باعث شدسراغ اين كتاب واين فيلم برم اوريانا فالاچي بود كه توي كتاب جنس ضعيف وكتاب زندگي جنگ وديگر هيچ به اين كتاب اشاره كرده بود

.....

داستان در واقع خاطرات واقعي خود نويسنده دكتر هان سوين است كه يك زن دورگه آسيايي اروپايي(يابه قول خودش اوراسيايي )وپزشكه وشوهرش را ازدست داده وهمراه با دخترش  درآستانه جنگ كره هنك كنگ زندگي ميكنه وبه خبرنگار آمريكايي ومتاهلي به نام مارك اليوت  دل ميبازد

كشمكش هاي دورني هان سوين  بين انتخاب  دوعشق بزرگ زندگيش (وطنش چين ومارك) ودرگيريش با عقايد ورسومي كه با آن ها بزرگ شده  قسمت هاي اوج رمان اند كه هيچ كدوم در فيلم نمود پيدا نكردند فيلم فقط روايت كننده يه جنبه از داستان اين عشقه در كتاب  شخصيت دروني هردو كاراكتر اصلي به نمايش  درمي آيدولي در فيلم شخصيت مارك بيشتر وسيله اي براي وصف كاراكتر سوين  است

البته از بازي زيباي جنيفر جونز(وگريم خاص شرق دوري) وموسيقي دوست داشتني فيلم  كه به  صحنه ي وداع دودولداده   روي تپه زيبايي خاصي  مي بخشه نبايد گذشت

۱۳-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۲ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, مگی گربه, الیشا, گرتا, دزیره, بانو, حمید هامون, سروان رنو, رزا, کاپیتان اسکای, آوینا
گرتا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 39
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 16


تشکرها : 701
( 490 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

(۱۳-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۲ صبح)Blanche نوشته شده:  

بانو گرتا واقعا ممنون بابت مطلب زيباتون در مورد شاهكار اسكار وايد تصوير دورين گري

 نميدونستم كه اولين اقتباس از روي اين كتاب يه فيلم كلاسيك بوده

با تشکر از توجه شما بلانش عزیز، این نکته جالب توجه است که این فیلم تصویر دورین گری (1945) که در بالا در موردش نوشتم، در اصل ششمین اقتباسی بوده که از این رمان صورت گرفته است! پیش از این فیلم، حدود 5 فیلم صامت هم بر پایه همین رمان ساخته شده که متاسفانه ظاهرا از بیشتر آنها نسخه ای موجود نیست.


چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1924)
۱۳-۹-۱۳۹۰ ۰۲:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دزیره, Blanche, بانو, ترومن بروینک, حمید هامون, پاشنه طلا, الیشا, رزا, آوینا
ناخدا خورشيد آفلاین
کاربر دوره آزمایشی
**

ارسال ها: 14
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۹۰
اعتبار: 1


تشکرها : 35
( 41 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

آكيرا كوروساوا كار گردان شهير ژاپني علاقه ي خاصي به اقتباس ادبي به ويژه از آثار شكسپير داشت.

يكي از معروفترين اين آثار فيلم سرير خون است كه در سال1957 ساخته شد واقتباسي است از نمايشنامه ي مكبث اثر شكسپير(بهترين ترجمه از اين نمايش نامه را به زعم من آقاي داريوش آشوري انجام دادند كه توسط نشرآگه منتشر شده)داستان قصه ي سرداري دلاور به نام مكبث است كه سه خواهر جادو به او مي گويند به زودي حاكم اسكاتلند خواهد شد اما فرزندان بهترين دوستش بنكو پس از او پادشاهي را بر عهده خواهند گرفت مكبث در پي اين پيشگويي پادشاه اسكاتلند  و دوستش را مي كشد ودست خود را به خون بسياري آلوده مي كند.

اقتباس كوروساوا هرچند بسيار به متن اصلي وفادار است اما اثري تا مغز استخان ژاپني وبومي است (كوروساوا براي اين كار از بيش از بيست نويسنده كمك گرفته بوده است)اثري كه بهترين توصيف براي آن هولناك است.فيلم با نماهايي از قلعه اي ويرانه شروع مي شود وبيان حال سردار واشيزو كه براي دست يابي به قدرت سريري از خون به پا مي كند وبا اين جمله خاتمه مي يابد ((راه اهريمن هميشه راه تباهي است)) سپس ما به قلعه ي تار عنكبوت مي رويم جايي كه فرمانده ي بزرگ بر اثر خيانت يكي از فرماندگانش سخت نگران است اما چندي بعد خبر دار مي شود ژنرال واشيزو وژنرال ميكي دشمن را شكست داده اند واشيزو وميكي در راه بازگشت به روحي شيطاني بر مي خورند كه سرنوشت آن دو را پيش گويي مي كند ادامه ي داستان مشابه داستان شكسپير است اما تفاوت هايي كار كوروساوا را برجسته مي كند .

اول آنكه داستان هاي شكسپير حتي تلخ ترين تراژدي هايش آكنده از رنگ و بو وحتي طنز است از جمله در همين نمايشنامه ي مكبث وجود قصر ها ودر بارها وجشن هاي اشرافي ولحظات كميك  تراژدي هاي او را به قندي به زهر آلوده شبيه كرده است اما كوروساوا اين امكان را از فيلمش مي گيرد تغير مكان داستان از قصر ها به قلعه هاي سنگي وسرد وسخت تبديل صحنه ي جشن مكبث-واشيزو به ميهماني با رقصي هول انگيز و زدودن عنصر طنز تاثير گذاري فيلم را چون كاردي بران كرده است.ديگر از خواهران جادو خبري نيست بلكه روحي شيطاني داريم كه ديدنش مو بر تن راست مي كند نخست اورا در كلبه اي مي بينيم كه سرودي پيرامون بد فرجامي آدمي مي خواند وسپس اورا در آخر فيلممي بينيم  كه تبديل به چهار موجود اهريمني مي شود .حضور او هر بار با باران وقهقه هايي غريب است در ميان تل هايي از استخوان هاي مردگان. تبديل سه خواهر به يك روح شيطاني وحذف هگات خداي جادوان از فيلم انسجام خاصي به آن بخشيده است.

در تمام صحنه هاي داخلي ما شاهد كمترين دكوري هستيم اين نكته كه مي توانست به ضعف هنري فيلم تبديل شود تاثيري مضاعف بر رعب وهراس ناشي از ديدن فيلم مي گذارد هر صحنه به برهنگي دخمه هاي گوتيك  و استخوانهاي مردگان است وقهرماناني كه گويا نه در قصر وقلعه بلكه در ميان گور ها سكني گزيده اند.

صحنه ي جشني كه واشيزو به دليل پيروزي هايش گرفته با حضور روح ژنرال ميكي كه به دستور واشيزو كشته شده برايش تبديل به كابوس مي شود .كوروساوا در اين صحنه به خوبي نشان مي دهد چه گونه بدون جلوه هاي ويژه وتنها با پيش وپس كردن دوربين وچند حقه ي سينمايي صحنه اي را مي توان به وجود آورد كه چون پتك بر سر مخاطب فرود آيد .

در اين ميان اما از همه دهشت انگيز تر زن ژنرال واشيزو است .زني اغواگر با صورتي سنگي وبي حالت كه مسبب اصلي جنايت ها اوست .كوروساوا از دو پيشگويي در باره ي مرگ مكبث يكي را بر مي گزيند وديگري را فرو مي گذارد((مكبث هر گز روي شكست نخواهد ديد مگر آنكه جنگل بزرگ برنام از فراز تپه ي دانستين روي بدو آرد)) اين پيشگويي در مورد ژنرال واشيزو محقق مي شود اما كوروساوا از پيش گويي ديگر در مي گذرد((هيچ كس كه از زهدان زن زاده شده باشد مكبث را آسيبي نتواند رساند)) هرچند با اين كار يكي از زيباترين غافلگيري هاي شكسپير را كنار مي گذارد اما در عوض براي مرگ قهرمان(ضد قهرمان؟)داستان پاياني تدارك مي بيند كه در خاطره ي هر سينما دوستي باقي مانده است صحنه ي مرگ ژنرال در ميان تير هايي كه به سوي او پرتاب مي شود وتيري كه در نهايت بر گردنش مي نشيند .فيلم با اين جمله به پايان مي رسد

                                   ((راه اهريمن هميشه راه تباهي است))


اگر غم را چو آتش دود بودي/جهان تاريك بودي جاودانه
۶-۱۰-۱۳۹۰ ۰۴:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, بانو, ژان والژان, پاشنه طلا, الیشا, رزا, دزیره, آوینا
گرتا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 39
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 16


تشکرها : 701
( 490 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

 

"نام او لو بود. صبح ها در حالی که بدون کفش چهار فوت و ده اینچ* قد داشت، واقعا لو بود. با بلوز و شلوار لولا می شد. در مدرسه، دالی صدایش می کردند و در امضای رسمی اش به دولورس تبدیل می شد. ولی در آغوش من همیشه لولیتا بود... پرتو زندگی ام، آتش تنم، گناهم و روحم؛ لولیتا..."

رمان معروف لولیتا نوشته ولادیمیر ناباکوف، با جمله های بالا که وصف عشق مردی حدودا چهل ساله به دختربچه ای دوازده ساله است آغاز می شود. این رمان جنجالی تا به حال دو اقتباس سینمایی معروف داشته است که اولین آنها ساخته استنلی کوبریک در سال 1962 می باشد. در این فیلم که محصول شرکت مترو بود، جیمز میسون، سو لاین، پیتر سلرز و شلی وینترز به ایفای نقش پرداختند.

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1327159701_933_1b0f3da58b.jpg

لولیتا، داستان یک استاد زبان فرانسه به نام هامبرت است که در خانه نه چندان مناسب زنی به نام شارلوت هیز، اتاقی اجاره می کند. با وجودی که هامبرت میانسال علاقه ای به خانه شارلوت که سخت تلاش می کند توجه او را به خود جلب کند، ندارد، در اولین نگاه عاشق دختر نوجوان شارلوت به نام لولیتا می شود و برای اینکه نزدیک لولیتا بماند، شرایط اجاره را می پذیرد. فیلم داستان تلاش هامبرت برای نزدیک شدن به لولیتا و حتی ازدواج با مادر وی در همین راستا، رابطه این دو و پیچیدگی هایی است که در این راه ایجاد می شود...

یکی از بزرگترین مشکلاتی که کوبریک در ساخت این فیلم با آن روبرو بود مساله سانسور بود که دلیل آن هم ارتباط داستان فیلم با موضوعات حساسی چون سوء استفاده از کودکان و ... بود. از تبعات این سانسور وجود لولیتایی است که فرسنگ ها با لولیتای رمان اصلی فاصله دارد. لولیتای رمان ناباکوف، دختر بچه ای 12 ساله است که خواننده او را حتی کوچکتر تصور می کند، ولی لولیتای کوبریک، دختر نوجوانی است که برای اینکه رابطه اش با هامبرت قابل قبول تر شود، حداقل 16 یا 17 ساله به نظر می رسد و همین امر سبب می شود که بخشی از تم اصلی از دست برود. به علاوه  هیچ ارجاعی به معشوق های کم سن و سال دیگری که هامبرت رمان اصلی پیش از لولیتا داشته، در فیلم وجود ندارد و این موضوع باعث شده است که عشق هامبرت به لولیتا، تا حدی عادی به نظر برسد و چه بسا بعضی از بینندگان این طور فکر کنند که مردان میانسال معمولا به دختران جوان علاقه نشان می دهند و مورد هامبرت هم یکی از آن موارد است. 


http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1327159745_933_a78f433440.jpg


همچنین کوبریک به درخواست تهیه کننده، مجبور می شود آخر داستان (به قتل رسیدن کلر کوئیلتی توسط هامبرت) را در ابتدای فیلم نمایش دهد تا ویژگی های منفی از همان ابتدا شخصیت هامبرت را احاطه کند و به این شکل انتقادهای کمتری متوجه فیلم شود. البته به نظر می رسد صحنه آغازی فیلم، از حد لزوم، طولانی تر است.

یکی از مشکلات فیلم سرد و بی روح بودن شخصیت های اصلی آن (لولیتا و هامبرت) است که البته همه آن را نمی توان به سانسور نسبت داد. به طور کلی اصل و ماهیت داستان به خوبی بیان نشده است و کوبریک، علت عشق هامبرت به لولیتا را به خوبی توضیح نمی دهد و وقتی راهی به درون هامبرت نداشته باشیم، شاید شخصیتش خیلی برایمان باور پذیر نباشد و باور نکنیم که چنین مردی-یک استاد و نویسنده ای اهل مطالعه و فرهنگ- عاشق آن دختر شود و به او التماس کند. البته بازی جیمز میسون در صحنه هایی که هامبرت نسبت به لولیتا سختگیری می کند و نیز صحنه پایانی فیلم خوب است.

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1327159781_933_ce44a55c98.jpg


یکی از مسائلی که هامبرت هم در رمان اصلی و هم در این فیلم -البته به شکل غیر مستقیم-، در رابطه با عشقش به لولیتا به آن افتخار می کند، شم هنری اش در پسندیدن چنین معشوقی است و می گوید باید هنرمند بود تا بتوان در پس لطافتی کودکانه، قدرتی آشوبگر و افسونگر را دید و شناخت. در صحنه ای که هامبرت برای اولین بار لولیتا را می بیند و عاشقش می شود، در جلب توجهش  به لولیتایی که ظاهری شبیه مدل های تبلیغاتی در مجلات دارد و در حال حمام آفتاب گرفتن روی چمن هاست، اثری از آن شم هنری به چشم نمی خورد. (در حالی که در اقباس سال 1997 به کارگردانی آدریان لین، اولین ملاقات هامبرت و لولیتا زیباتر به تصویر درآمده و ضعف فیلم کوبریک در این مورد را نمی توان به حساب سانسور گذاشت، با توجه به اینکه اتفاقا در مورد این صحنه، روایت کوبریک بی پرواتر است!)

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1327159807_933_821e46aa57.jpg

 

یکی از جنبه های فیلم که می توان آن را از امتیازات فیلم به شمار آورد، آمیخته بودن تراژدی و کمدی است (این ویژگی در رمان اصلی نیز وجود دارد، ولی در ساخته آدریان لین در سال 1997 کم رنگ تر است). آمیختگی با طنز را از این جهت می توان نقطه قوت فیلم دانست که کوبریک با استفاده از روایت طنزگونه مشکل سانسور را تا حدی رفع کرده و توانسته با استفاده از آن کاری کند که فیلم واقعی تر به نظر برسد. یکی از دلایل وجود این طنز، شخصیت بذله گوی خود هامبرت است که داستان از زبانش نقل می شود. شخصیت ها هم تراژیک هستند و هم از زاویه ای دیگر طنزآلود. با عشقی ممنوعه مواجهیم که به شکلی دیوانه وار ادامه پیدا می کند و شاید هم در مواقعی خاص مردد شویم که بالاخره آیا این داستان، داستان سوء استفاده مردی سن دار از یک دختر کم سن و سال است یا سوء استفاده دختری بی احساس از مردی ضعیف؟! و آیا هامبرت، لولیتا را بدبخت کرده یا لولیتا، هامبرت را؟!

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1327159837_933_ed37174426.jpg

 


البته اشاره به یک نکته لازم است و آن  اینکه وفادار نبودن به رمان اصلی به خودی خود نمی تواند دلیلی برای انتقاد به این فیلم باشد و بدیهی است که به این دلیل به تفاوت با رمان اصلی اشاره می شود که بعضی از تغییرات نسبت به رمان اصلی، خلاها و تناقض هایی را در فیلم، به وجود آورده است.


*معادل 1/46 متر



فایل های ضمیمه بند انگشتی
       

چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1924)
۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, رزا, کاپیتان اسکای, راتسو ریــزو, هری لایم, ژان والژان, دزیره, حمید هامون, بانو, اسکارلت اهارا, الیشا, چارلز کین, آوینا
اسکورپان شیردل آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 272
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۹
اعتبار: 21


تشکرها : 2636
( 2175 تشکر در 255 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی

(۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۱۲ عصر)گرتا نوشته شده:   

"نامش لو بود. صبح ها در حالی که بدون کفش چهار فوت و ده اینچ* قد داشت، واقعا لو بود. با بلوز و شلوار لولا می شد. در مدرسه، دالی صدایش می کردند و در امضای رسمی اش، دولورس بود. ولی در آغوش من همیشه لولیتا بود... پرتو زندگی ام، آتش تنم، گناهم و روحم؛ لولیتا..."

رمان معروف لولیتا نوشته ولادیمیر ناباکوف، با جمله های بالا که وصف عشق مردی حدودا چهل ساله به دختربچه ای دوازده ساله است آغاز می شود. این رمان جنجالی تا به حال دو اقتباس سینمایی معروف داشته است که اولین آنها ساخته استنلی کوبریک در سال 1962 می باشد. در این فیلم که محصول شرکت مترو بود، جیمز میسون، سو لاین، پیتر سلرز و شلی وینترز به ایفای نقش پرداختند.

. . . 

کتاب لولیتا را با ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری در کودکی در کتابخانه پدرم پیدا کردم. کتابی با قطع جیبی و در دو جلد با کاغذ کاهی و پاره پاره . از جمله کتابهایی بود که توجه من را به خود جلب کرد و بارها آن را خواندم و خواندم . با شخصیت هومبرت همذات پنداری می کردم و دلم برای او می سوخت. (البته اعتراف می کنم که به بیماری او ؛ یعنی علاقه به دختران کم سن و سال ، یا به قول مرحوم منصوری – غنچه ی نوباوه- دچار نیستم!) عشق و فداکاری او (شاید فداکاری کلمه درستی برای هومبرت هومبرت نباشد ، جانبازی نزدیک تر است) نسبت به لولیتا و نثار همه چیز خود در راه وصال او ، برای من جالب بود. اینکه زندگی راحت ، شغلی شرافتمندانی ، شهرتی نیک و رفاهی معمول را فدای عشقی بی فرجام و بد انجام کرد ، در این دور و زمانه کمیاب است.

یادم است که مرحوم منصوری در ابتدای کتاب تذکر داده بود که کتاب را با اندکی تعدیل ترجمه کرده است . البته با توجه به شهرت مرحوم منصوری به تغییر ترجمه ، نمی دانم آن کتاب تا چه حد به متن اصلی وفادار بود. اما هرچه بود اگر سخنان منصوری درست باشد  به نظر می رسید کتاب حذفیات زیادی داشت که بیشتر آن مربوط به صحنه های جن.سی آن باید باشد.

به هر حال دیگر این کتاب تجدید چاپ نشد و فقط اخیرا در سفری به پایتخت ، نسخه زیراکسی آن را در بازار دستفروش های روبروی دانشگاه تهران پیدا کردم.

اما به نظر می رسد هیچکدام از فیلم های کوبریک و لین نتوانسته اند حق مطلب را در مورد هومبرت و لولیتا ادا کنند. گرچه به نظر من ، لولیتای لین ، به کتاب ناباکوف وفادارتر و نزدیک تر است. در لولیتا ی کوبریک هیچ اشاره ای به پیشینه روانشناختی هومبرت و اینکه او چرا به "غنچه های نوباوه" علاقمند شد نمی شود. ضمن اینکه جرمی آیرونز هم نسبت به جیمز میسون "هومبرت تر" است!


هنر ، هنر است ؛ همانجور که آب ، آب است ؛ شرق ، شرق است و غرب ، غرب . اگر زغال اخته را مثل پورۀ سیب بپزید ، مزه اش بیشتر شبیه به آلو می شود تا ریواس . حالا بگویید چی فهمیدید؟!! "گروچو مارکس"
۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۰:۰۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, گرتا, زاپاتا, کاپیتان اسکای, راتسو ریــزو, هری لایم, Papillon, ژان والژان, دزیره, حمید هامون, بانو, اسکارلت اهارا, الیشا, چارلز کین, آوینا
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: